خرید بک لینک
داشتم "سر به مهر" را نگاه می کردم. حسابی رفته بودم توی حس و حال که بردارم وبلاگم را به روز کنم! با حال و هوای این روزهامبا حالم با خودم با خیلی چیزها... داشتم فکر می کردم. قلبم داشت کنده میشد زیر فشار تصورات و تفکراتم نسبت به رابطه ای که این همه برایم عزیز بوده است... مامان خوابیده بود. از خستگی هما

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 5:32

امروز تولد من است...

لپ تاپ را برداشته ام و دارم کار می کنم. تلفن خانه زنگ می خورد. شماره اش را نگاه می کنم... شماره خواهری است. با تصور اینکه شاید اشتباه کرده است، بلند صدا می زنم: چرا داری به خونه زنگ می زنی؟! جواب نمی دهد. فکر می کنم شاید گوشی اش دست مادری است که رفته است تا سر خیابان خریدی چیزی!

جواب که می دهم، صدایش همزمان از دو منبع (گوشی تلفن و اتاق بغلی) به گوش می رسد: سلاااااااااااااااااااام! تولدت مبارک!

چه کادوی تولد زیبایی...

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 5:32

بعضا بین خیلی از مفاهیم گیر می کنم و نمی دانم چه باید بکنم! متوجه شان نمی شوم!! انگار که خودم و تعاریف ام از هستی هم چنان در حال چرخش باشند. آنقدر تند می چرخند که انگار ثابت اند. اما در طی یک شبانه روز هم ثابت باقی نمی مانند... این وقت ها تصمیم گیری هایم عجیب دردسر بزرگ است! یک ساعتی با تصمیم ام کی

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 5:32

مسج که دادم و جواب نداد، فکر کردم لابد رفته فکرهاش را بکند... گفتم صبر کنم تا فکرهاش را بکند... رفتم دیدم 121 مسج نخوانده دارم از حرف های خواهری و شیوا، همسر پسرخاله ام. شیوا هی اشک می ریخت که دلم کباب است برای آتش نشان ها. این چند روزه همش گریه کرده ام...فکر کردم که چقدر بی رحم ام! تلویزیون را روشن

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 5:32

ساندویچ ها را گرفته بودم دستم و می آمدیم که از رو به رو، داشت می آمد. صورت گرد مهربانی داشت. خاله... گشنمه... میشه برام نهار بخری؟حوصله نداشتم توجه کنم. یعنی بیشتر فکر کرده بودم که اگر بخواهم توجه کنم، مثل آن بارهایی می شود که حس کرده بودم این یکی هم از این هاست که فکر می کند خر گیر آورده!! آمد. قدم

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 5:32

امروز تا جایی که میشد، 10 صبح، تخت گرفتم خوابیدم! بعد با پدر جان نیمرو زدیم و بعد یادم افتاد باید بروم آزمایشگاه کارهام را حتما حتما انجام بدهم. نمی دانم چرا اینقدر کش آمد. ساعت 5 خانه بودم. فردا مهمان داریم. همان که عزیز است...تا حدود 10شب، خیلی از کارهایی که باید را انجام دادم. مادری شام پخت و خوا

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 5:32

بعضی وقتها، بعضی متن ها، دقیق همان چیزی است که باید باشد. یعنی یک چیز بزرگی هی تاب میخورد و خودش را به در و دیوار ذهنت می کوبد، بلکم مفری برای حیات! اما با اینکه نگه داشتن این مفهوم دردناک است، باز دلت نمی آید که بگذاری قالب کلمات هرزه را تن کند... خلاصه این متن ازحسین وحدانی، همان چیزی است که بهش ا

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 5:32

چقدر فکر کرده ام طی این یکی دو ساعت اخیر که چه طور بنویسم که آن چیزی که در ذهنم دارم، درست، به خواننده هر چند نداشته ام انتقال داده شود. دیگر بضاعتم بیشتر از این نیست. یک جا آقای دکتر بهشتی ( پسر شهید بهشتی) گفتند اینکه ما زیاد حرف می زنیم نشانه علم زیاد ما نیست! اتفاقا از جهل نشات می گیرد که تو بخو

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 5:32

نسرین گفت بعضی وقت ها چند خطی بنویس...

حالا نه که نوشتن آدمی چون من، اتفاق خاصی باشد و یا اصلا حضور و یا عدم حضورم... اما مدت هاست که دارم جلوی خودم را می گیرم از اینکه بخواهم در دنیای مجازی خودی نشان دهم. این دو تا جمله بی ربط اند؟ شاید.

+ دوش می آمد و رخساره برافروخته بود/ تا کجا کار دل سوخته ای ساخته بود

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 5:32

نکته قابل توجه این روزهای گذشته من به این صورت است: دارم سعی می کنم خودم را نگاه کنم... واقعا جای تفکر و تامل دارد برای من! در اینکه شخصیت، تفکرات و راهی که برای زندگی ام برگزیده ام را از کجا بدست آورده ام. دانشگاه کارشناسی و کارشناسی ارشدم از بهترین دانشگاه های کشور هستند. و همواره مسیر رفت و آمدم

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 5:32

صفحه بندی